از بین بردن تلفات، نقش جام مقدس را در علم مدیریت ایفا میکند – اما تأکید بیشازحد بر روی آن، به مجموعهای از مشکلات ختم میشود.
کمپانیها باید به همین اندازه، به انعطافپذیری هم توجه کنند.آدام اسمیت در اثر برجستهی خود در سال ۱۷۷۶ تحت عنوان «ثروت ملل»، نشان داد که یک تقسیم کار هوشمندانه میتواند بهرهوری بسیار بیشتری نسبت به مسئولیتپذیری تکتک کارکنان در قبال ساخت محصول نهایی داشته باشد. چهار دهه بعد، دیوید ریکاردو در کتاب «دربارهی اصول اقتصاد سیاسی و وضع مالیات»، تئوری برتری قیاسی را ارائه و این بحث را به شکلی پیشرفتهتر مطرح کرد. به گفتهی او، ازآنجاییکه کارگران پرتغالی عملکرد بهتری در زمینهی تولید شراب دارند و کارگران انگلیسی هم تولید پارچه را به شکلی بهینهتر انجام میدهند، بهتر است که هر گروه بر روی نقطهی قوت خود تمرکز کند و کالاهای خود را با یکدیگر مبادله کنند.
چنین بینشهایی را میتوان نشانهای از انقلاب صنعتی و عاملی برای حرکت به سمت آن دانست، انقلابی که از یک سو به نوآوریهایی مربوط میشد که قرار بود بطالت را کاهش و بهرهوری را افزایش دهند و از سوی دیگر، به بهکارگیری فناوریهای جدید ارتباط داشت. ایدههایی که دربارهی نحوهی سازماندهی امور داریم، تأثیری فراتر از تلاشهای تکتک افراد دارند و همین نگاه تخصصی، نوعی برتری تجاری خلق میکند که از زیربناهای مطالعات مدیریت تا به امروز بوده است. در این راستا، اسمیت و ریکاردو پایههای نظریهی فردریک وینسلو تیلور را بنیان گذاشتند که میگفت مدیریت را میتوان همچون یک دانش قلمداد نمود – و جنبشی را آغاز کرد که با ادواردز دمینگ به دوران اوج خود رسید. دمینگ سیستم «مدیریت کیفیت فراگیر» را طراحی کرد که هدف از آن، از بین بردن هرگونه تلفات در فرایند تولید بود.
اسمیت، ریکاردو، تیلور و دمینگ به یاری یکدیگر، مدیریت را به دانشی تبدیل کردند که هدف اصلی آن، از بین بردن تلفات بود؛ ازجمله تلفات در زمان، مصالح و سرمایه. باور به فضیلتهای ناب بهرهوری، هیچگاه سست نشد. تجسم چنین باوری را میتوان در قالب سازمانهای چندجانبه همچون «سازمان جهانی بازرگانی» مشاهده کرد که هدف از آن، بهینهسازی فرایند بازرگانی است. آزادسازی تجارت و سرمایهگذاری مستقیم خارجی، فرمهای بهینهی وضع مالیات، رفع نظارت، خصوصیسازی، بازارهای سرمایهی شفاف، بودجههای متوازن و دولتهایی که با تلفات مبارزه میکنند، از بندهای پیمان واشنگتن هستند که برای حصول فضیلتهای بهرهوری منعقد شده است. و چنین فضیلتهایی در تکتک دانشکدههای کسبوکار این سیاره ترویج میشوند.
از بین بردن تلفات، یک هدف منطقی به نظر میرسد. چرا نباید دوست داشته باشیم که مدیرانمان منابعشان را به بهینهترین شکل ممکن استفاده کنند؟ اما با عنایت به استدلالهایی که مطرح خواهم کرد، تمرکز بیشازحد روی بهرهوری، میتواند اثرات بهشدت منفی ایجاد کند. تا جایی که احتمال ایجاد اختلالهای اجتماعی توسط کسبوکارهای فوق بهینه وجود دارد. زیرا بهبود بهرهوری به افزایش نابرابری دامن خواهد زد، انحصار فراوانی ایجاد خواهد کرد و قدرت فزایندهای را در اختیار بهینهترین رقبای حاضر در بازار میگذارد.
محیط کسبوکاری که با این شرایط ایجاد میشود، بهشدت ریسکی است و بهرهوری بالایی برای تعداد کاملاً محدودی از کمپانیها و افراد به همراه دارد – نتیجهای که مشخصاً شرایط باثباتی رقم نخواهد زد. به اعتقاد من:
راهکار کسبوکارها، دولتها و نهادهای آموزشی این است که بر منبعی تمرکز نمایند که دوراندیشانهتر از برتری آنی باشد و آن هم انعطافپذیری است!
ممکن است در این شرایط، سهم آنها از عواید کوتاهمدتِ ناشی از بهرهوری کاهش پیدا کند، اما باعث میشود که در درازمدت، یک محیط کسبوکار باثباتتر و عادلانهتر داشته باشند.. برای اینکه بفهمیم چرا تمرکز بیشازحد بر بهرهوری تا این اندازه خطرناک است، باید ابتدا اساسیترین مفروضات خود در زمینهی توزیع عواید ناشی از فعالیتهای اقتصادی را بررسی کنیم.
نتایج تصادفی نیستند
هنگام پیشبینی نتایج اقتصادی – درآمد، سود و مواردی از این دست – غالباً فرض میکنیم که هرگونه عواید فردی، بهصورت تصادفی و شانسی رخ میدهند. البته که اینگونه نیست؛ این عواید بهواسطهی مجموعهای از عوامل حاصل میشوند، ازجمله انتخابهایی که خودمان انجام میدهیم. اما چنین عواملی آنقدر پیچیده و تودرتو هستند که میتوان حصول نتایج اقتصادی را به شانس نسبت داد. تصادفی بودن، یک فرضیهی سادهساز است که با مشاهدات ما همخوانی دارد.
اگر نتایج اقتصادی را تصادفی فرض کنیم، آمار نشاندهندهی یک توزیع گوسی برای این نتایج است: وقتی این نتایج روی گراف ترسیم شوند، میبینیم که اکثریت این عواید در نزدیکی مقدار میانگین قرار دارند و بهندرت در کرانهای بالا و پایین آن مشاهده میشوند. گاهی اوقات آن را یک توزیع نرمال مینامند، زیرا اکثر پدیدههای دنیای اطراف ما ازجمله خصایص انسانی همچون قد، وزن و میزان هوش، دارای چنین رویهای هستند. همچنین به خاطر شکل این توزیع، آن را منحنی زنگسان نیز مینامند. با افزودن نقاط داده، این توزیع نرمالتر هم خواهد شد.
بهواسطهی رواج زیاد توزیع گوسی در زندگی انسان و طبیعت، انتظار داریم آن را در حوزههای مختلف مشاهده کنیم. اعتقاد داریم که نتایج بهصورت نرمال توزیع شدهاند و باید اینگونه باشند – آنهم نه صرفاً در دنیای فیزیکی، بلکه در کلیت دنیا.
از بین بردن تلفات، یک هدف منطقی به نظر میرسد. چرا نباید دوست داشته باشیم که مدیرانمان منابعشان را به بهینهترین شکل ممکن استفاده کنند؟ اما تمرکز بیشازحد بر روی بهرهوری، میتواند اثرات بسیار منفی ایجاد کند. تا جایی که احتمال ایجاد اختلالهای اجتماعی توسط کسبوکارهای فوقبهینه وجود دارد.
مثلاً انتظار داریم که توزیع درآمدهای شخصی و عملکرد شرکتها در صنایع مختلف، تقریباً بهصورت گوسی باشد، سیستمهایمان را بر اساس همین انتظار میسازیم و اقداماتمان را هم بر همین اساس بنا میکنیم. صرفنظر از تعریف صنعت، طرز فکر کلاسیکی دربارهی آن داریم که شامل تعداد محدودی برنده، تعداد اندکی بازنده (که احتمالاً از این کسبوکار خارج میشوند) و بخش قابلتوجهی از رقبای متوسط میشود که بین این برندهها و بازندهها جای میگیرند.
در چنین محیطی، اکثر عواید بهرهوری سریعاً از بین میروند، چون دیگران آنها را تصاحب خواهند کرد و با شکست برخی شرکتها، پیشتازان جدیدی جایگزین آنها میشوند. این فرم ایدئال از رقابت، دقیقاً همان چیزی است که سیاستهای ضد انحصار به دنبال آن هستند. دوست نداریم که یک شرکت بیش از اندازه بزرگ و قدرتمند شود تا مبادا چنین توزیع نرمالی از بین نرود. و اگر نتایج از یک توزیع تصادفی بهره بگیرند و برتری رقابتی برای طولانیمدت باقی نماند، همواره شاهد رقابت بر سر بهرهوری خواهیم بود.
اما اسناد موجود بهگونهای هستند که فرضیهی تصادفی بودن نتایج اقتصادی را توجیه نمیکنند. در واقعیت:
افزایش بهرهوری موجب خلق یک برتری ماندگار برای برخی از شرکتکنندگان میشود و نتایج حاصله، از یک توزیع کاملاً متفاوت پیروی خواهد کرد که به نام ویلفردو پارتو، نامگذاری شده است.
او بیش از یک قرن پیش، مشاهده کرده بود که ۲۰ درصد از ایتالیاییها صاحب بیش از ۸۰ درصد از زمینهای کشور هستند. در یک توزیع پارتو، اکثر مشکلات و رخدادهای ناگوار فقط روی طبقهی پایین تأثیر میگذارند و طبقات بالا دائماً پیشرفت میکنند. هیچ میانه یا میانگین معناداری نداریم؛ و توزیع اصلاً ثبات ندارد. بر خلاف آنچه در توزیع گوسی مشاهده میشود، افزودن نقاط داده، میزان اختلاف طبقاتی در توزیع پارتو را تشدید خواهد کرد.
چنین اتفاقی به این دلیل میافتد که خروجیهای توزیع پارتو، بر خلاف توزیع گوسی، مستقل از یکدیگر نیستند. قد را در نظر بگیرید – خصیصهای که بالاتر هم به آن اشاره شد و از توزیع گوسی بهره میبرد. کوتاهی یک نفر، هیچ ارتباطی با قدبلندی نفر دیگر ندارد، بنابراین قد (در میان اعضای هر جنسیت) بهصورت نرمال توزیع میشود.
حال شرایطی را تصور کنید که فرد میخواهد دربارهی دنبال کردن یک کاربر در اینستاگرام تصمیم بگیرد. در این شرایط معمولاً به تعداد دنبالکنندههای کاربر توجه میشود. افرادی که تعداد اندکی دنبالکننده دارند، اصلاً مورد توجه قرار نمیگیرند. بالعکس افراد مشهور که دنبالکنندههای فراوانی دارند – مثلاً کیم کارداشیان که در آخرین مراجعهام، ۱۱۵ میلیون دنبالکننده داشت – گزینههای جذابتری به نظر میرسند، چون از قبل دنبالکنندههای زیادی را پیدا کردهاند. این اثر – تعداد دنبالکنندههای زیاد – باعث میشود که اثرات بیشتری حاصل شوند:
دنبالکنندههای بیشتر. بنابراین دنبال کردن در اینستاگرام، از یک توزیع پارتو پیروی میکند: گروه محدودی از کاربران، دنبالکنندگان فراوانی را به خود اختصاص میدهند، درحالیکه اکثر کاربران باقیمانده دنبالکنندگان اندکی دارند. میانهی تعداد دنبالکنندههای یک کاربر، عددی بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر است – کسر بسیار کوچکی از دنبالکنندگانی که کیم کارداشیان دارد.
همین اصل دربارهی ثروت هم صدق میکند. مقدار سرمایهی دنیا در هر لحظه، مقداری محدود و مشخص است. هر دلاری که شما در اختیار دارید، باعث میشود که سایر افراد از آن دلار بیبهره شوند؛ بنابراین کسب یک دلار توسط شما، به کسب یک دلار توسط سایر افراد ارتباط دارد و مستقل نیست. همچنین هرقدر دلارهای بیشتری در اختیار داشته باشید، کسب درآمد بیشتر سادهتر خواهد بود؛ همانطور که ضربالمثل معروف میگوید «پول، پول میآورد». همانطور که به ما گفتهاند، ۱ درصد از ثروتمندترین شخصیتهای آمریکا، ۴۰ درصد از ثروت این کشور را به خود اختصاص دادهاند، درحالیکه ۹ دهک پایین این کشور تنها ۲۳ درصد از ثروت را تحت تملک خودشان دارند. ثروتمندترین آمریکایی، ۱۰۰ میلیارد برابر ثروتمندتر از فقیرترین آمریکایی است؛ درحالیکه بلندقدترین بزرگسال آمریکایی، نهایتاً ۳ برابر بلندتر از کوتاهقامتترین آمریکایی است – این مثال مجدداً نشان میدهد که وسعت نتایج در توزیع پارتو، بسیار گستردهتر هستند.
چنین اختلافی را میتوان در توزیع جغرافیایی ثروت نیز مشاهده کرد. امروزه ثروتمندها بیش از پیش در یک سری موقعیت مکانی مشخص متمرکز شدهاند. در میان ۵ درصد از ثروتمندترین افراد آمریکایی در سال ۱۹۷۵، ۲۱ درصدشان در ۱۰ شهر اعیاننشین این کشور زندگی میکردند. اما در سال ۲۰۱۲، این مقدار به ۲۹ درصد افزایش یافته است. همین موضوع دربارهی درآمدها هم صدق میکند. در سال ۱۹۶۶، سرانهی درآمد متوسط در شهر سدار رپیدزِ آیووا، با شهر نیویورک برابر بود؛ هماکنون یک فاصلهی ۳۷ درصدی ایجاد شده است. در سال ۱۹۷۸، دیترویت با نیویورک برابر بود؛ امروز ۳۸ درصد عقب افتاده است. در سال ۱۹۸۰، درآمد سانفرانسیسکو ۵۰ درصد بالاتر از متوسط کشور بود، اما امروز ۸۸ درصد بیشتر شده است. چنین آماری را میتوان برای نیویورک هم مشاهده کرد که پیشتر ۸۰ درصد جلو بوده و امروز اختلاف ۱۷۲ درصدی دارد.
همچنین به نظر میرسد که نتایج کسبوکار نیز به سمت توزیع پارتو حرکت کردهاند. در کشورهای درحالتوسعه، تثبیت صنعتی رواج بیشتری پیدا کرده است: بیش از پیش مشاهده میکنیم که عواید کسبوکار در اختیار عدهی قلیلی از کمپانیها قرار گرفتهاند.
بهعنوان مثال، طی ۲۰ سال گذشته، ۷۵ درصد از صنایع آمریکایی متمرکزتر از قبل شدهاند. در سال ۱۹۷۸، ۱۰۰ شرکتِ رکورددار سودآوری در دنیا، ۴۸ درصد از مجموع عواید تمامی کمپانیهای سهامی عام را کسب میکردند، اما در سال ۲۰۱۵ به آمار ۸۴ درصد رسیدهایم (بخش «قدرت فزایندهی اقلیت» را ببینید). میتوان داستان موفقیتهای این اقتصاد که به «اقتصاد جدید» معروف است را یکی از عوامل مهم در شکلگیری چنین روندی دانست – پویش کسبوکارهای پلتفرم که برتری رقابتیشان غالباً از اثرات شبکهای نشات میگیرد، خیلی سریع توزیعهای گوسی را به پارتو تبدیل میکند، کمااینکه میتوان به مثال کیم کارداشیان و اینستاگرام اشاره کرد.
فشار برای تثبیت
محققین نظریهی پیچیدگی، ازجمله بیل مککلوی از UCLA، تعدادی عامل را تعیین کردهاند که بهصورت نظاممند، نتایج را به سمت توزیع پارتو سوق میدهند. در میان این عوامل، میتوان به فشارهای وارد بر سیستم تحت بررسی و تسهیل ارتباط میان شرکتکنندگان آن اشاره کرد. یک تودهی ماسه را در نظر بگیرید – یک مثال محبوب که تئوریسینهای پیچیدگی از آن استفاده میکنند.
امکان دارد هزاران دانه ماسه را تکتک به آن اضافه کنید، بدون اینکه موجب واژگونی آن شوید؛ در این شرایط، هر یک دانهی ماسه عملاً هیچ تاثیری نمیگذارد. اما در ادامه امکان دارد به جایی برسید که افزودن تنها یک دانه ماسه، موجب بروز یک واکنش زنجیرهای و واژگونی کل توده شود؛ ناگهان همان یک دانهی ماسه، اثری بزرگ را از خود بر جای میگذارد. درهرحال اگر تودهی ماسه در شرایط بدون جاذبه قرار داشته باشد، واژگون نخواهد شد. تنها در شرایطی واژگونی حاصل خواهد شد که جاذبه، آن دانهی ماسه را به سمت خود بکشد و لغزش آن، سایر دانهها را از موقعیتشان خارج کند.
در نتایج کسبوکار، بهرهوری همان نقش جاذبه را ایفا میکند. صنعت مدیریت ضایعات ایالات متحده را در نظر بگیرید. دورانی بود که هزاران کمپانی مدیریت ضایعات – آشغالجمعکن – کوچک را در سطح کشور داشتیم. هر کدام از آنها چند کامیون داشتند که در یک سری مسیر و محلهی مشخص، به مشتریان خدمترسانی میکردند. میزان سودآوری این کمپانیها بهصورت نسبتاً نرمال توزیع شده بود. اکثراً وضعیت متوسطی داشتند، درحالیکه برخی از کمپانیهای بزرگتر و دارای بهرهوری بالاتر، عواید بیشتری را کسب کرده و برخی از ضعیفترها هم عواید کمتری به دست میآوردند.
اما در ادامه شخصی به نام وین هوییزنگا ظهور کرد و ویست منجمنت (WM) را بنیان گذاشت. او با نگاهی به ساختار هزینهای این کسبوکار، متوجه شد که دو عامل نقش اساسی ایفا میکنند: تصاحب مالکیت کامیونها (این ماشینها گران بودند و ازآنجاییکه در شرایط کاری سخت و با حجم بالا مورد استفاده قرار میگرفتند، باید دائماً جایگزین میشدند)؛ تعمیر و نگهداری ماشینها (بهرهبرداری شدید و شرایط کاری سخت باعث شده بود که این وظیفه نیز حیاتی و پرهزینه باشد). تکتک کمپانیهای کوچک حاضر در این صنعت، باید هر بار یک یا تعداد کمی کامیون را خریداری میکردند و یک ایستگاه تعمیر را برای خدمترسانی به ناوگانشان راه میانداختند.
هوییزنگا متوجه شد که اگر چند محله و جادهی یک منطقهی معین را در اختیار بگیرد، دو امکان پیش رویش قرار خواهد گرفت. اولاً میتوانست قدرت نفوذ بیشتری نزد تولیدکنندگان خودرو پیدا کند و ماشینهایشان را با قیمت ارزانتر بخرد. ثانیاً میتوانست تشکیلات جداگانهای که هر کمپانی برای نگهداری ماشینها ساخته بود را تعطیل کند و یک مرکز نگهداری بزرگتر با بهرهوری بالاتر بسازد.
وقتی کارش را آغاز کرد، یک اثر – بهرهوری بالاتر – بانی بروز اثرات بیشتری شد. هوییزنگا منابع لازم را تهیه کرد تا بتواند کمپانیهای آشغالجمعکنی بیشتری را بخرد و کار خود را به قلمروهای جدیدی توسعه دهد. به همین ترتیب، WM بزرگتر شد و البته کماکان بهرهوری خود را حفظ کرد. همین عامل، فشار رقابتی بیشتری را بر دوش اپراتورهای کوچک گذاشت، زیرا WM میتوانست به قلمروهایشان نفوذ کند و با قیمت پیشنهادی کمتر، برندهی مناقصه شود. آن شرکتهای کوچکتر یا باید ضرر میدادند یا خودشان را به WM میفروختند. موفقیت هوییزنگا نمونهای از یک افزایش شدید در فشارهای وارده بر سیستم است.
همچون یک تودهی ماسهی در حال واژگونی، این صنعت نیز بهسرعت تثبیت شد و WM به بزرگترین نقشآفرین و سودآورترین کمپانی آن تبدیل گردید؛ ریپابلیک سرویسز که پس از WM در جایگاه دوم قرار دارد، سود معمولی و قابل قبولی کسب میکند؛ چندین کمپانی بسیار کوچکتر از این دو وجود دارند که درآمدهای اندکی را کسب میکنند؛ و البته تعداد زیادی از کمپانیهای خردهپا که عمدتاً در حد امرار معاش درآمد دارند. ساختار کنونی این صنعت همچون توزیع پارتو بوده و این WM است که بهعنوان کمپانی پیروز، بیشترین سهم را کسب میکند. در سال ۲۰۱۷، این کمپانی بیش از ۱۴ میلیارد دلار درآمد کسب کرد؛ هوییزنگا در زمان مرگ خود (مارس ۲۰۱۸)، یک مولتیمیلیاردر بود.
اگر WM به این سطح از بهرهوری رسیده، چرا باید به آن اعتراض داشته باشیم؟ آیا تمامی مشتریان از این موضوع منتفع نمیشوند و آیا فرق میکند که یک کمپانی بزرگ مثل WM حقوق رفتگران را پرداخت کند یا اینکه حتماً باید مجموعهای از کمپانیهای کوچک حقوقشان را بدهند؟ در پاسخ باید گفت، مدلی که یک شرکتکنندهی غالب و بسیار بهینه دارد، ریسک شکستهای تلخ و فاجعهبار را افزایش میدهد. بهمنظور درک علت این موضوع، یک مثال از حوزهی کشاورزی میآوریم.
مدلی که یک شرکتکنندهی غالب و فوقبهینه دارد، خطر شکستهای فاجعهبار را افزایش میدهد. هماکنون بیش از ۸۰ درصد از کل بادام دنیا را در کالیفرنیا پرورش میدهند – بنابراین بلایای طبیعی یا ویروسی کشنده، میتواند عمدهی تولید بادام دنیا را مختل کند.
مشکل تفکر تکبعدی
در یک مقطع زمانی، بادام را در چند نقطه از کشور آمریکا پرورش میدادند. اما کیفیت بادام برخی مناطق بهتر بود و همانند بسیاری از چارچوبهای تولید، تثبیت اقتصادی در آن مناطق، میتوانست موجب صرفهجویی به مقیاس شود. بنا بر نتایج حاصله، منطقهی سنترال ولی در کالیفرنیا، از نقاط ایدهآل برای پرورش بادام محسوب میشود و امروز بیش از ۸۰ درصد از بادام دنیا در آنجا تولید میگردد. این یک نمونهی کلاسیک کسبوکار است که بیولوژیستها تحت عنوان تککشتی میشناسند: یک کارخانهی خاص فلان محصول را تولید میکند، یک کمپانی بر کل صنعت سلطه مییابد، یک نرمافزار در کل سیستمها استفاده میشود.
این بهرهوری بهای خودش را دارد. صنعت تولید بادام، بخشهای اضافی یا عناصر سست خود را کنار گذاشت و در این راستا، آن ضمانتی که بهواسطهی وجود همین بخشهای اضافی ایجاد میشد را از دست داد. بلایای طبیعی یا ویروس کشنده در منطقهی تولید بادام، میتوانست عمدهی تولید بادام دنیا را مختل کند.
همچنین این پدیده اثرات بازتابی مختص خودش را دارد. همهی شکوفههای بادام کالیفرنیا باید در یک چارچوب زمانی محدود و کوتاه گردهافشانی شوند، زیرا این درختها در یک خاک مشابه رشد کرده و آبوهوای یکسانی را تجربه میکنند. برای این کار، باید زنبورهای عسل کل آمریکا در این منطقه تجمع کنند. در آنِ واحد، یک بیماری همهگیر و گسترده در میان این زنبورها، نگرانیهایی را در کل جامعهی آمریکا به وجود آورد که چطور عملیات گردهافشانی را برای کل این گیاهها انجام دهند. یکی از تئوریهایی که راجع به علت ظهور این بیماری ارائه شده، میگوید که چون کندوهای زنبور کل کشور به سمت کالیفرنیا رانده شدهاند تا عملیات گردهافشانی این پروسهی تککشتی را انجام دهند، مقاومت زنبورها کاهش یافته است.
قدرت و منافع شخصی
وقتی یک کمپانی به بهرهوری بسیار بالایی میرسد، ناگزیر قدرت بسیار زیادی هم کسب خواهد کرد. با توجه به اینکه اکثر افراد و کمپانیها منافع شخصی خود را در اولویت قرار میدهند، هر قدر سیستم بهرهوری بالاتری داشته باشد، احتمال به بازی گرفته شدن آن افزایش خواهد یافت.
و وقتی این اتفاق بیفتد، هدف از بهرهوری که بیشینهسازی ارزشهای اجتماعی در بلندمدت است، محقق نخواهد شد. در عوض، بهرهوری را بهگونهای تفسیر میکنند که بیشترین ارزشهای کوتاهمدت را برای شرکتکنندگان برجستهی سیستم پدید بیاورد.
میتوانید چنین پویشی را در بازارهای سرمایه نیز مشاهده کنید، جایی که تصمیمگیرندگان اصلی شرکت، تصمیماتی را اتخاذ میکنند که خوشایند بزرگترین سهامداران هستند. شرایط بدین شکل پیش میرود: مؤسسات سرمایهگذاری، از طرحی پشتیبانی میکنند که میگوید بهجای پرداخت نقدی به مدیران ارشد، به آنها سهام بدهید. سپس مدیران هم اقداماتی را برای کاهش مبالغ پرداختی و هزینههای تحقیق و توسعه انجام میدهند که همهی اینها به نام بهرهوری صورت میگیرند. این مبالغ ذخیرهشده، موجب ارتقای جریان پول نقد خواهند شد و در نتیجه قیمت سهام را افزایش میدهند.
در ادامه، این سرمایهگذارها – علیالخصوص صندوقهای سرمایهگذاری بازرگانی – و مدیران، به فروش سهام خود میپردازند تا بتوانند عواید کوتاهمدت کسب کنند و پس از سقوط قیمت سهام که بهواسطهی این فروشها حاصل میشود، مجدداً این چرخه را پیش میگیرند. عواید آنها بهایی به همراه دارد. طبیعتاً آن دسته از کارکنان شرکت که بهواسطهی افت وضعیت شرکت اخراج میشوند، از بازندگان این رویکرد هستند. اما سهامداران بلندمدت نیز شکست میخورند، زیرا آیندهی کمپانی در خطر میافتد. مشتریان هم بهواسطهی افت کیفیت محصول ضرر خواهند کرد و امکان دارد همین امر، موجب کاهش سرمایهگذاری کمپانی در راستای بهبود شرایط شود.
مدافعان ارزش سهامدار میگویند که ورود رقبای جدید و تولید محصولات و خدمات بهتر توسط آنها، مشکلات فوق را جبران خواهد کرد: تازهواردها این کارگران اخراج شده را به خدمت میگیرند، مشتریان سراغ محصولات آنها میروند و سهامداران نیز سراغ سرمایهگذاریهایی خواهند رفت که بازده بیشتری داشته باشند. اما این شرایط در حالتی حاصل خواهد شد که بازار بهشدت پویا بوده و قدرت در دست عدهای محدود جای نگرفته باشد.
برخی از صنایع چنین شرایطی را دارند. بهعنوان نمونه میتوان به صنعت خطوط هوایی اشاره کرد: خرید و فروش داراییهای اصلی – هواپیماها و گیتها – نسبتاً آسان است، بنابراین هر زمان که تقاضا افزایش یافت، شرکتکنندگان جدید میتوانند وارد این صنعت شوند. اما شروع به کار یک بانک، ساخت یک کارخانهی تولید چیپ یا راهاندازی یک کمپانی ارتباطات از راه دور، اینقدر ساده نیست (کنایهآمیز اینجاست که این حوزهها در دستهی مهمترین بخشهای اقتصاد جدید جای میگیرند، اما کماکان ورود به آنها دشوارتر از سایر بخشها است، زیرا برتریهای رقابتی در آنها به اثرات شبکهای پیوند خورده است.
همین اثرات، قدرت خارقالعادهای را به شرکتهای مسلط در این بخشها دادهاند). و گاهی اوقات آنقدر قدرت نقشآفرینهای مسلط بر هر صنعت زیاد میشود که باید از اقدامات سیاسی بهره بگیرید تا بتوانید سلطهی آنها را کاهش دهید، مثل جنبش ضد انحصار که در دههی ۱۸۹۰ شکل گرفت.
کسبوکار صندوق بازنشستگی را میتوان یک نمونهی برجسته از سوءاستفادهی شرکتهای بزرگ دانست. از نظر تئوری، مدیران صندوق باید تصمیمات سرمایهگذاری بلندمدت و باکیفیتی را اتخاذ کنند و در این زمینه با یکدیگر رقابت داشته باشند، چون همین تصمیمات هستند که موجب ارزشآفرینی برای بازنشستگان میشوند. اما در میان ۲۵ مورد از بزرگترین صندوقهای بازنشستگی آمریکا که بیش از ۵۰ درصد از داراییهای ۷۵ صندوق بزرگ این کشور را به خود اختصاص دادهاند، ۱۹ تایشان از کمپانیهای انحصاری هستند که توسط دولت ایجاد و کنترل میشوند.
مشتریان آنها هیچ حقی برای انتخاب تأمینکنندهی خود ندارند. اگر شما یک معلم تگزاسی هستید، دولت حکم میکند که از «سیستم بازنشستگی معلمان تگزاس» – یک آژانس دولتی – برای مدیریت داراییهای بازنشستگی خود بهره بگیرید. بنابراین جایگاه شغلی مدیران صندوق نسبتاً تضمینشده است، مگر اینکه به شکلی کاملاً مشهود خلاف کنند و در جامعه انگشتنما شوند. آنها جایگاه خوبی برای به بازی گرفتن سیستم دارند.
سرراستترین رویکرد برای به بازی گرفتن سیستم، پذیرش طرحهای تشویقی (که معمولاً توسط صندوق پوشش ریسک پیشنهاد میشوند) برای سرمایهگذاری در یک مسیر بخصوص است (همان مسیری که به نفع صندوق تمام میشود). فقط در طول همین ۱۰ سال گذشته، مدیران ارشد دو مورد از بزرگترین صندوقهای بازنشستگی آمریکا (که البته تحت تملک انحصاری دولت هم بودند)، بهواسطهی دریافت رشوههای چندمیلیون دلاری از صندوقهای پوشش ریسک، تحت پیگرد قانونی قرار گرفتند.
میتوانیم تصور کنیم که به ازای هر یک مورد افشاشده، خیلی از موارد مشابه دیگر هم هستند که لو نرفتهاند – و البته که رشوهخواری همیشه سروصدا نمیکند. همچنین برخی از مدیران صندوقهای بازنشستگی، به سفرهای پرهزینهای میروند که در توان مالی خودشان نیست یا اینکه خیلی از آنها از مسئولیتهایشان استعفا میدهند و به شغلهای پرمنفعتتر در بانکهای سرمایهگذاری یا صندوقهای پوشش ریسک منتقل میشوند.
یکی از رویکردهای دسیسهآمیز صندوقهای بازنشستگی، قرض دادن سهام به صندوقهای پوشش ریسک است تا فرایند فروش استقراضی را انجام میدهند (صندوقهای بازنشستگی، ید طولایی در این زمینه دارند). در ازای این کار، مدیران صندوقها مبلغ نسبتاً معقولی را دریافت میکنند تا بتوانند اهداف درآمدی خودشان را برآورده نمایند. این رویکرد به صندوقهای پوشش ریسک اجازه میدهد که نوساناتی را در بازارهای سرمایه به وجود بیاورند. اگرچه این امر فرصتهایی را برای دلالها به وجود میآورد، اما توان رهبران کمپانی برای مدیریت بلندمدت را کاهش میدهد. بازنشستهها صدمه میبینند، درحالیکه مدیران صندوقهای پوشش ریسک و بازنشستگی منتفع میشوند.
اکثر افراد و کمپانیها منافع شخصی خود را در اولویت قرار میدهند، هرقدر یک سیستم بهرهوری بالاتری داشته باشد، احتمال به بازی گرفته شدنِ آن توسط شرکتکنندگانش افزایش خواهد یافت – و وقتی این اتفاق بیفتد، هدف از بهرهوری که بیشینهسازی ارزشهای اجتماعی در بلندمدت است، محقق نخواهد شد.
در این شرایط، صرفاً بازارهای بسیار پویا و دارای نتایج کاملاً تصادفی هستند که میتوانند از طریق ایجاد رقابت، افرادی که به دنبال منافع شخصی خود هستند را کنترل کنند تا به دنبال ارزشهای طولانیمدت بروند. و پروسهی رقابت بهخودیخود به مقابله با این شرایط خواهد پرداخت، البته تا زمانی که صرفاً بر روی بهرهوری کوتاهمدت متمرکز شود. همانطور که خودمان مشاهده کردیم، این تمرکز بر بهرهوری کوتاهمدت، برتری خاصی برای شرکتکنندگان در این صنعت ایجاد میکند که غالباً ماندگار هستند. وقتی این شرکتکنندگان سهم خود از بازار را به دست میآورند، قدرتشان در بازار نیز افزایش خواهد یافت و بدین ترتیب میتوانند بهجای ارزشآفرینی، از ارزشهای موجود برای منافع شخصی خودشان استخراج کنند.
چگونه یک جامعه میتواند از این پروسهی ظاهراً ناگزیر جلوگیری کند؟ باید توجه خود را به سمت یکی از عوامل برتری رقابتی ببریم که کمتر به آن توجه شده و در بخشهای قبلی به آن اشاره کردهایم: انعطافپذیری.
حرکت به سمت انعطافپذیری
انعطافپذیری، قابلیت کمر راست کردن پس از مشکلات است – اینکه پس از وقوع شوک، دوباره به حالت نرمال برگردیم. به تفاوت میان انطباقپذیری با محیط موجود (همان چیزی که بهرهوری ارائه میدهد) و انطباقپذیری با تغییرات محیط، فکر کنید. معمولاً سیستمهای منعطف را با ویژگیهایی – گستردگی و حضور زواید – میشناسند که بهرهوری به دنبال از بین بردن آنهاست.
سازمانها میتوانند برای کنترل گرایش به بهرهوری و پرورش انعطافپذیری، رویکردهای زیر را پیش بگیرند:
محدود کردن اندازه: از اوایل دههی ۸۰، الگوهایی در زمینهی سیاست ضد انحصار شکل گرفته که میگوید باید فشارها را کاهش دهید تا مانعی بر سر راه بهرهوریتان ایجاد نشود. در واقع در ایالات متحده و اتحادیهی اروپا، از «افزایش بهرهوری» بهعنوان یک بهانهی مشروع برای ادغام شرکتها استفاده میکنند که به تمرکز بیشتر قدرت ختم میشود – حتی اگر این عواید افزایش بهرهوری، تنها در اختیار عدهی قلیلی از نقشآفرینان قدرتمند هر صنعت قرار بگیرد.
باید چنین الگویی را عوض کنیم. سلطه بر بازار را نمیتوان یک نتیجهی قابل قبول دانست، حتی اگر از طریق ابزارهای مشروعی همچون رشد ارگانیک حاصل شود. این اصلاً خوب نیست که فیسبوک از درآمد فراوان حاصل از کسبوکار محوری خود، برای سرمایهگذاری روی اینستاگرام بهره بگیرد تا بتواند اسنپچت را نابود کند. این خوب نیست که آمازون، سایر خردهفروشها را نابود کند.
چند دهه پیش، اینتل به تولیدکنندههای کامپیوتر میگفت که اگر از چیپهای ایامدی استفاده نکنند، به آنها تخفیف خواهد داد و کوالکام نیز چنین رفتاری را در همین سالهای اخیر پیش گرفته و این اصلاً خوب نیست. سیاست ضد انحصار ما باید دقیقتر و سختگیرانهتر باشد تا شرایط لازم برای رقابت پویا را به وجود بیاورد، حتی اگر به معنای کاهش بهرهوری خالص باشد.
ایجاد اصطکاک: در راستای تلاشهای خود برای افزایش بهرهوری سیستمها، کلیهی اصطکاکهای موجود را از بین بردهایم. انگار میخواستیم یک اتاق کاملاً تمیز بسازیم که تمامی میکروبهای داخل آن ریشهکن شدهاند. در این شرایط، همهچیز خوب پیش خواهد رفت، تا اینکه یک میکروب جدید وارد اتاق شود – هماکنون موجودات داخل اتاق آنقدر بیدفاع شدهاند که هرجومرج بزرگی ایجاد خواهد شد.
کسبوکارها و دولتها باید پروسهی ایمندرمانی را بهصورت منظم انجام دهند تا از چنین دامهایی اجتناب نمایند. بهجای اینکه کلیهی اصطکاکهای سیستم را تخلیه کنیم، باید اصطکاکهای سازنده را در بازههای زمانی و بخشهای صحیح وارد کنیم تا انعطافپذیری سیستم خود را افزایش دهیم.
مثلاً ایجاد موانع کوتاهتر برای تجارت بینالمللی را نباید همچون یک حسن خالص و بیهمتا قلمداد نمود. اگرچه دیوید ریکاردو بهصراحت اشاره کرده که تجارت موجب ایجاد بهرهوری خواهد شد، اما تاثیر آن بر توزیعهای پارتو را پیشبینی نکرده بود. سیاستگذارها باید موانعی را برای امور تجاری لحاظ کنند تا اجازه ندهند که چند شرکت عظیم، کنترل بازارهای ملی را در دست بگیرند، حتی اگر چنین تسلطی موجب افزایش بهرهوری شود. کشور فرانسه با تصویب مجموعهای از قوانین گیجکننده، از تولیدکنندههای کوچک نان باگت پشتیبانی میکند تا درگیر رقابتهای شدید و جدی نشوند.
نتیجه: اگرچه باگتهای فرانسوی ارزان نیستند، اما به اعتقاد خیلیها بهترین کیفیت را دارند. موانع غیرتعرفهای که ژاپن تصویب کرده، به تولیدکنندگان خودروی خارجی اجازه نمیدهد که وارد بازار این کشور شوند. بااینحال چنین سیاستی مانع ژاپن نشده و آنها تعدادی از موفقترین کمپانیهای خودروساز دنیا را در اختیار دارند.
برای بازارهای سرمایه هم به اصطکاک نیاز داریم. هدف کنونی قانونگذارهای آمریکایی، بیشینهسازی نقدینگی و کاهش هزینههای تراکنشها است. در این راستا، آنها ابتدا به «بازار بورس نیویورک» اجازه دادند که تعداد زیادی از بازارهای بورس دیگر را خریداری کند و سپس شرایط را برای اینترکانتیننتال اکسچنج فراهم کردند تا بازار بورس نیویورک را به چنگ بیاورد. تحقق کامل این هدف، به صاحبان میلیاردرِ صندوقهای پوشش ریسک کمک میکند تا تجارت خود را در بازارهای کمتر اما بزرگتری انجام دهند و بدین ترتیب، توزیع پارتوی موجود تشدید میشود.
قانونگذارهای آمریکا باید عملکردی مشابه اتحادیهی اروپا در پیش بگیرند که مانع ادغام دو مورد از بزرگترین بازارهای بورس اروپا یعنی «بازار بورس لندن» و «بورس آلمان» شد. و آنها باید موانع پیش روی ورودیهای جدید که خواهان راهاندازی بازارهای بورس خودشان هستند را بردارند، زیرا این موانع صرفاً موجب تثبیت قدرت بازارهای کنونی میشوند. همچنین اگر دولت مانع قرض دادن سهام توسط صندوقهای بازنشستگی عمومی (نظیر «سیستم بازنشستگی کارکنان دولتی در کالیفرنیا» و «صندوق بازنشستگی مشترک در ایالت نیویورک») شود، فروش استقراضی و نوسانات ناشی از آن را بهشدت کاهش خواهد داد.
ترویج سرمایهگذاری صبورانه: قرار بود که سرمایهگذاری مردم عادی، بهمنزلهی یک نوع سهام بلندمدت باشد: زمانی که این سهام اعطا میشد، کمپانی میتوانست آن سرمایه را برای همیشه در کل کشور داشته باشد. اما در عمل، هر کسی میتواند بدون کسب اجازه از کمپانی، این سهام را در بازار بورس خریداری کند، بنابراین میتوان آن را یک سرمایهگذاری کوتاهمدت دانست. اما وقتی کمپانی خواهان ایجاد و بهکارگیری یک استراتژی بلندمدت است، باید سراغ سرمایههای بلندمدت برود و سرمایهی کوتاهمدت چندان به کارش نمیآید.
دو حالت متفاوت را فرض کنید. در حالت اول، ۱۰۰ دلار به من پول میدهید، اما میگویید که میتوانید با یک هشدار ۲۴ ساعته، نحوهی بهرهبرداری از آن را تغییر دهید. در حالت دوم، همان پول را به من میدهید و میگویید که میتوانم آن را طی ۱۰ سال و مطابق دلخواه خودم خرج کنم. ارزش این دو حالت خیلی با هم فرق میکنند. فرض کنید وارن بافت بخواهد سهام شما را به قول خودش برای «همیشه» نگه دارد. درحالیکه صندوق پوشش ریسک رنسانس تکنولوجیز آن را تنها به مدت چند میلیثانیه نگه میدارد. در این شرایط، طبعاً سرمایهی بافت ارزشمندتر از رنسانس خواهد بود.
علیرغم تفاوتهایی که این دو نوع از سهام برای کمپانیها دارند، اما حقوق یکسانی برای هر دوی آنها در نظر گرفته میشود. این اشتباه است؛ باید حق رای را بر اساس دورهی نگهداری سرمایه اعطا کنیم. بر اساس این رویکرد، هر سهم عادی روزانه یک رأی را به دارندهاش عطا خواهد کرد که این روند تا ۳۶۵۰ روز یا ۱۰ سال ادامه مییابد. اگر ۱۰۰ سهم را به مدت ۱۰ سال نگه دارید، میتوانید به ۳۶۵ هزار حق رای برسید.
اگر این سهمها را بفروشید، خریدار در همان روز خرید، تنها ۱۰۰ رای را دریافت خواهد کرد. اما اگر این سهمها را به مدت طولانی نگه دارد، او هم در نهایت به ۳۶۵ هزار رای خواهد رسید. ولی اگر خریدار، یک صندوق پوشش ریسک کنشگر همچون پرشینگ اسکور باشد که دورهی نگهداری سهام آن در حد چند ماه است، دیگر نمیتواند تاثیر گستردهای را بر استراتژی بلندمدت سازمان بگذارد. تخصیص حق رای به این شکل، از سهامداران بلندمدت تقدیر خواهد کرد، زیرا ارزشمندترین نوع سرمایه را فراهم کردهاند. و همچنین کار صندوقهای پوشش ریسک کنشگر برای حفظ کنترل کمپانیها را دشوار خواهد کرد، زیرا در همان لحظهی تصاحب سهم، صرفاً یک حق رای دارند.
برخی میگویند که این رویکرد، موجب تقویت مدیریت بد خواهد شد. اینگونه نیست. هماکنون سرمایهگذارانی که از شیوهی مدیریت ناراضی هستند، میتوانند مالکیت اقتصادی سهم خود که معادل با یک حق رای است را بفروشند. طبق این سیستم پیشنهادی، سرمایهگذاران ناراضی کماکان میتوانند مالکیت اقتصادی یک سهم و حق رای مربوط به آن را بفروشند. اما اگر تعداد زیادی از سهامدارها از مدیریت کنونی راضی باشند و یک کنشگر بخواهد با واداشتن کمپانی به فروش داراییها، تعدیل سرمایهگذاریهای تحقیق و توسعه یا سایر اقدامات آسیبرسان، منافع شخصی خودش را تامین کند، این سیستم میتواند قابلیت آن کنشگر برای جمعآوری حق رای و اعمال دستورالعملهای مطلوب خودش را کاهش دهد.
ایجاد مشاغل خوب: در جستجوی خود برای بهرهوری، به این باور رسیدیم که باید سرمایهگذاری خود بر روی کارکنان روتین و دائم را به حداقل برسانیم. کمپانیها سرمایهگذاری اندکی را در زمینهی آموزش و توسعهی مهارت انجام میدهند، از کارکنان موقت و پارهوقت بهره میگیرند، برنامهریزی فشردهای را تدوین میکنند تا نیازی به «اضافهکار» احساس نشود و شغلها را بهگونهای طراحی میکنند که نیاز به مهارت چندانی نداشته باشند تا بتوانند حقوق پایینی را برایشان پرداخت نمایند. چنین رویکردهایی یک حقیقت را نادیده میگیرند: نیروی کار صرفاً یک هزینه نیست، بلکه میتواند یک منبع سازنده باشد – و رویکرد کنونی برای مدیریت آن، علاوه بر کاهش هزینهها، بازدهی را هم کاهش خواهد داد.
چه میشود اگر تمرکزمان را بر روی بازدهی بلندمدت بگذاریم؟ چه میشود اگر بهجای طراحی شغل برای کارگران نهچندان ماهر با کمترین حقوق ممکن، آنها را بهگونهای طراحی کنیم که ارزشمند و پربازده باشند؟ زینپ تان از امآیتی در کتاب «استراتژی مشاغل خوب»، به تعدادی از فروشگاههای همواره تخفیف اشاره میکند که با افزایش تعداد کارگران و استخدام کارکنان مشتاقتر و باهوشتر، از مواهبی همچون خدماترسانی بهتر به مشتریان، نرخ ترک کار پایینتر و همچنین سود و فروش بیشتر بهرهمند شدند و مجموع این موارد، موجب افزایش سرمایههای آنها شدند. یکی از المانهای اصلی اما غیرعادی این استراتژی، در نظر گرفتن مقداری سکون و لَختی است تا کارکنان، زمان لازم برای خلق روشهای غیرقابل پیشبینی و ارزشمند برای خدمترسانی به مشتریان را داشته باشند.
با بهرهگیری از یک استراتژی خوب برای مشاغل، صرفاً کسبوکارتان منتفع نخواهد شد. مدل نیروی کار ارزان، هزینههای بسیار بالاتری را برای کلیت اقتصاد به همراه دارد. وقتی کمپانیهایی همچون والمارت سراغ تعدیل هزینههای نیروی کارشان میروند، هزینههایی که پیشتر بر عهدهی کارفرماها بود را بر دوش مالیاتدهندگان میگذارند. یک مطالعهی جدید به ارزیابی تاثیر یک فروشگاه والمارت ۲۰۰ نفره بر بودجهی فدرال پرداخته است.
بر اساس این تحقیق، مشخص شد که هر نیروی کار، سالانه ۲۷۵۹ دلار هزینه را برای مالیاتدهندگان کشور دارد (بر اساس دلار سال ۲۰۱۸)، زیرا میزان حقوق پایین او موجب میشود که مزایایی همچون یارانهی محصولات غذایی و انرژی، کمکهزینهی تامین منزل و خدمات درمانی و همچنین اعتبار مالیاتی فدرال را دریافت کند. با توجه به ۱۱ هزار فروشگاه والمارت و ۲.۳ میلیون کارگری که در این فروشگاهها حضور دارند، بهرهوری نیروی انسانی این فروشگاه که شهرهی همگان است، هزینههای گزافی را بر دوش مالیاتدهندگان میگذارد.
آموزش انعطافپذیری: آموزشهای مدیریتی بهصورت کاملاً تکبعدی بر روی بهرهوری و ارزشهای آن تأکید میکنند – و تکنیکهای تحلیلی خاصی را به محصلان میآموزند تا از معادلهای کوتاهمدت برای سنجش این ویژگی بهره بگیرند. در نتیجه، فارغالتحصیلها با این دیدگاه وارد بازار کار میشوند: کسبوکارهای بسیار کارآمد و بهرهور بسازند که البته فاقد انعطافپذیری لازم هستند.
بدون تردید، اساتید و دانشجویان رشتهی مدیریت از چنین رویکردی گریزان هستند. اما برنامهی تحصیلی این رشته، خلاف این موضوع را نشان میدهد. آموزههای امور مالی میگویند که باید ساختارهای مالی خود را با بهرهوری کافی بسازید. حسابداری مدیریت به رعایت بهرهوری در زمینهی مدیریت هزینهها تأکید میکند.
منابع انسانی خواهان رعایت بهرهوری در زمینهی تأمین پرسنل است. بازاریابی میگوید که باید از بهرهوری برای هدفگذاری بخشهای مختلف و فروش به آنها استفاده کنید. مدیریت عملیات، به افزایش بهرهوری کارخانهها مربوط میشود. هدف کلی تمام این آموزهها، بیشینهسازی ارزش سهامدار است.
البته هیچکدام از این موارد، بهخودیخود بد نیستند. یک شرکت باید ارزش سهامدار خود – در بلندمدت – را به بیشترین حد برساند. مشکل اینجاست که:
برآورد ارزش سرمایه در بازار امروز، شاخصهای است که برای تعریف ارزش سهامدار استفاده میشود.
در همین راستا، میزان کاهش هزینههای نیروی کار در سهماههی کنونی، از عواملی است که نقش مهمی در تعریف بهرهوری دارد. و برای تعریف بهرهوری در بهکارگیری سرمایه، از ساختاری استفاده میکنند که با محیط عملیاتی امسال تناسب دارد. اینها همگی رویکردهای کوتاهمدتی هستند که برای ارزیابی خروجیهای بلندمدت استفاده میشوند.
اگر این دستاوردهای کوتاهمدت را ترویج کنیم، مدیران به دنبال بیشینهسازی همانها خواهند رفت، ولو اینکه به بهای انعطافپذیری بلندمدت آنها تمام شود. و صندوقهای پوشش ریسک کنشگر، کنترل کمپانیها را در دست خواهند گرفت و بهگونهای عمل میکنند که در کوتاهمدت جواب بگیرند. این صندوقها با تشویق قانونگذارها و مشاوران نهادهای مختلف روبرو خواهند شد و بهزعم خودشان، هیچ ارتباطی میان اقدامات آنها و افزایش شکنندگی کمپانیها وجود ندارد.
بهمنظور حفظ آیندهی کاپیتالیسم دموکراتیک، باید در آموزههای مدیریتی خود به انعطافپذیری تأکید کنیم.
فرانسیس فوکویاما در کتاب «پایان تاریخ و آخرین انسان» میگوید که در تاریخ مدرن، شاهد تقابل میان استبداد و کاپیتالیسم دموکراتیک خواهیم بود. مسلماً کاپیتالیسم دست بالا را خواهد داشت. اما همانطور که فوکویاما میگوید، نمیتوان با قطعیت گفت که کاپیتالیسم در این جنگ پیروز شده است.
هر روز با اسنادی مبنی بر ناتوانی بهرهوری اقتصادی در کسب عواید منتسب به آن مواجه میشویم، آنهم درحالیکه بهرهوری یکی از پایههای کاپیتالیسم دموکراتیک محسوب میشود. رایدهندگان باور دارند که ترکیب دموکراسی و کاپیتالیسم، موجب بهبود زندگی اکثر مردم دنیا خواهد شد، درحالیکه توزیع پارتو واقعیتهای دیگری را نشان میدهد. سیستم ما آسیبپذیرتر و غیرمنصفانهتر از آن چیزی است که فکر میکنیم. به همین دلیل باید آن را عوض کنیم.
منبع: مجله کسبوکار هاروارد/ ۲۰۱۹
